خرید اینترنتی بلیط هواپیما خرید بازدید هاست لینوکس آلمان خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی کرکره برقی
بستن تبلیغات [X]
عذر خواهی
عذر خواهی


- همه چیز همونجوری که فکر میکنم و برنامه میریزم پیش نمیره! یه جایی بین میدونم و نمیدونم گیج میخورم. یه جایی بین میشه و نمیشه. این روزا دلم میخواد بشینم زل بزنم به دیوار و فقط فکر کنم.یه ساعت دو ساعت ... دلم میخواد بذارن تو حال خودم باشم نه حرف بزنم نه بخندم. ولی نمیذارن...نمیشه.


- از بچگی از هر امتحان و آزمونی که میومدم اولش راضی بودم و امیدوار به بهترین نتیجه و نمره کامل. با گذر زمان احساس میکردم امتحان رو خیلی هم خوب ننوشتم.و هرچی بیشتر میگذشت احساسم به نتیجه بدتر و بدتر میشد و به جایی میرسید که دیگه فقط واسه نمره ده دعا میکردم. وقتی نتیجه و نمره ها رو اعلام میکردن همونی میشد که اون اول کاری حس کرده بودم. ولی این روند همیشه ی خدا تکرار میشد و میشه. چون همیشه میترسم که اینبار دیگه فرق داشته باشه و حسم بهم راست بگه! الان هم تو این مرحله هستم. و احساس میکنم هیچ امیدی به قبولی نباید داشته باشم و میترسم از اینکه اینبار حسم بهم راست بگه...


- حوصله خودم رو هم ندارم چه برسه به بعضی از ظاهرا دوست ها. چرا نمیتونم بهشون بگم که دلم نمی خواد باهاشون حرف بزنم؟!! چرا من این عرضه رو ندارم؟ تا کی باید خودم رو عذاب بدم و مراعات همه رو بکنم؟


- امروز تولد شین عزیزه. تولدت مبارک دوست گلم :*


- فقط چند ماه دیگه از 29 سالگیم باقی مونده و من این روزها با این اعداد و رقم ها به شدت درگیرم.


-خوشحالم که این روزها و این حال بدم مصادف شده با ماه رمضون.قرآن خوندن و حال و هوای رمضون آروم ترم میکنه.


- "خط ویژه" رو دیدم مسخره بود ، "مهمان داریم" رو دوست داشتم و "آرایش غلیظ " رو اصلا.


- خدا تومن پول موبایل دادم.این دفعه خودم پرداخت کردم و خیلی سوز داشت. یه شارژ پنج تومنی ایرانسل گرفتم و همراه اول رو گذاشتم تنهایی بمیره...


- اصلا نمیدونم چی دارم میگم. انگار با خودم دارم حرف میزنم :)) این نوشته ها پست وبلاگی نیست.میدونم. ولی لازم بود بنویسم.حتی همین چند خط دری وری هارو.


- مدام نفس عمیق میکشم.


- محتاج دعام






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،

سلام


- گوشیم ویروسی شده بود و از یکی دو روز پیش شروع کرد به انواع و اقسام ارور ها. تا اینکه دیگه دیشب یکی یکی اپ ها استاپ کردن و مهم تر از همه دوربین گوشی بود که از کار افتاد. امروز مجبور شدم ریست کنم. همه چی رو از دست دادم. و الان انقدر اعصابم خورده که فعلا قصد ندارم هیچ اپلیکیشنی دانلود و نصب کنم. بذار همین شکلی خالی و بی مغز بمونه تا آدم شه.


-روزه نیستم. دلدرد پریودی دارم. و با این وضعیت از صبح دارم باغچه بیل میزنم.الانم کمرم داره تیر میکشه.


- یکی از بهترین کارها برای تمدد اعصاب باغبونی کردنه.من امروز امتحان کردم. کلی به گل و باغچه های حیاط رسیدم.اعصابم خیلی آروم تر شد.بعد اومدم گوشیم رو ریست کردم گند خورد تو تمدد اعصابم :)))


- یکی از دوستام نامزد کرده. دیشب باهاش چت میکردم. بهش گفتم نمیخوای یه عکس از عقدت برام بفرستی؟! ( در اوج نامردی دعوتم نکرده بود) بیست و سه ساعت منتظر موندم تا فایل عکسی که فرستاده بود وا شه.با یه عکس 3*4 از نامزدش مواجه شدم :| من منظورم به دیدن آرایش و لباس و خود عروس بود :))) حیف شد گوشیم ریست شد عکس ایشون هم پرید :))


این ها پست نیست. جواهره :))) قدر بدونید :)))





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 79 ،


دیشب دیر خوابیدم.بعد از شنیدن صدای اذان صبح. مثل چند وقت گذشته با دلی گرفته و چشم هایی خیس. بیشتر طول خوابم رو فقط خواب بودم.بدون رویا و کابوس ولی دم دمای صبح دوباره برگشتم به دوران کودکی. همون رویایی که خیلی وقت ها میبینم. منم با همون موهای کوتاه و دمپایی های پلاستیکی و شلوار نخی. منم تو کوچه خاکی خونه مادربزرگم. منم و یه سکه پنج تومنی تو مشتم و بدو بدو تا دم نونوایی. دیشب هم برگشتم به همین رویا. خوشحال و سرمست تو کوچه لی لی میکردم و احساس میکردم بی غم ترین موجود عالمم. یهو سر برگردوندم و سمت خونه مامان بزرگم رو نگاه کردم. انگار تو لحظه بزرگ شدم یادم افتاد که این خونه تو واقعیت دیگه وجود نداره. خیلی وقته کوبیدنش و جاش چندین خونه و آپارتمان ساخته شده. یادم افتاد این کوچه دیگه خاکی نیست. اینجا دیگه نونوایی نیست. من دیگه موهام کوتاه نیست ... دلم گرفت و دوییدم سمت خونه مامان بزرگ. در بزرگ حیاط مثل همون موقع ها با کشیدن یه طناب کوچیک که از بغل در بیرون زده بود باز شد.حیاط بزرگش همون حیاط بود. پر از درخت. پر از باغچه های سبزی. درختا پر از شکوفه. با اضطراب اطرافو نگا کردم. مامان بزرگ مثل همون موقع ها نشسته بود کنار باغچه. با همون پیرن گلدار ریز و روسری نرم نخی. با همون صورت سفید و همیشه خندون. دوییدم سمتش و سفت بغلش کردم.دیگه همش هق هق گریه های من بود و زار زاری که بینش به زور میگفتم چرا رفتی؟ مامان بزرگ ما فقط خونه تو راحت بودیم!... صدای تلفن من رو از تو بغل مامان بزرگم کشید بیرون و کوبوند رو تخت.


امروز حالم خوب شد.بعد از گذروندن پنج شیش روز بد و کسل کننده. این چند روز خیلی گریه کردم. ولی هیچ کدوم سبکم نمیکرد. انگار بغضم باید تو بغل یه فرشته میشکست. یه فرشته از جنس رویا.


این روزها خوب بودن، فقط من بد باهاشون تا کردم. و حالا تنها اتفاقی که واسم افتاده اینه که یک هفته از عمرم رو تلف کردم بدون اینکه لحظه ای شاد باشم. این بزرگترین باخت منه.

هیشکی از یک دقیقه بعد زندگیش خبر نداره.خیلی هنر کنیم تو حال زنده ایم و من الکی حرص و جوش آینده ای رو خوردم و برای موضوعاتی گریه کردم که همه چیش دست خداست و حالی رو از دست دادم که هدیه خدا بود و نشستم زار زدم ناله کردم گلایه کردم و یه هفته ی قهوه ای تو تقویم زندگیم ساختم.

من تجربه روزهای درموندگی واقعی رو تو زندگیم دارم. روزهای خیلی تلخ خیلی واقعی. تو اون روزهای گرفتاری های سخت یادمه زمان که گیر میاوردم به دغدغه های قبلیم فکر میکردم و از خودم شرمم میشد که این سالها برای چه موضوعات پیش پا افتاده و ساده ای بی تابی کرده بودم!! یادمه اون روزها با خودم قسم میخوردم که بعد از این هر وقت پریشون شدم حالم رو با احوال تلخ اون روزها مقایسه کنم و شکر کنم برای لحظه لحظه زندگیم. و این یک هفته انگار دچار آلزایمر مقطعی شده باشم خودم رو غرق بدبختی حس میکردم و اصلا نمیخواستم یادم بیارم که کجا و کی زجه زدم و صداش کردم و قسم خوردم همیشه شکرگذار باشم.


به هر حال گذشت و باز به لطف همونی که همیشه هوای "من" رو داره من خوب هستم و هزار بار شکرت خدای خیلی خیلی مهربون :*




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،



بهش میگم احساس نمیکنی ما نزدیک دوساله جز "ای وای از بی شوهری" هیچ حرفی با هم نزدیم؟! میگه : آره راس میگیا!!

بهش میگم اصلا فکر کردی ده سال دیگه که سر خونه زندگیت هستی اگه ازت بپرسن 27 سالگی تا 30 سالگیت رو چطور گذروندی چی باید بگی؟ میگه : غصه خواستگار خوردم!

بهش میگم ازدواج مهمه، لازمه، قشنگه ولی فقط یه بخش از زندگیه. ازدواج کجای زندگی توعه؟ میگه: در حال حاضر تمام فکر و ذکرم.

شروع میکنم تایپ کردن.

ببین "ن" جون. ما تو روزهایی از زندگیمون هستیم که شک نکن ده سال بعد از حسرت گذشتنشون گریه مون میگیره. این روزهایی که به اندازه لذت بردن از زندگی آزادی داریم.این روزهایی که کنار خانواده هامونیم و پدر و مادرمون هستن .این روزهایی که نگران دخل و خرج زندگی و خرید و بچه و همسر نیستیم. این روزهایی که هزاران ساعت و دقیقه و ثانیه وقت آزاد برای تجربه کردن و یاد گرفتن کلی کار دوست داشتنی داریم.

ولی ما چیکار میکنیم؟! عیر از اینه که 24 ساعته گوشی تو دستمونه و داریم چت میکنیم و همدیگرو با هزاران تیر و ترکش انرژی منفی ناکار میکنیم؟ میگم آخرین بار کی رفتی پیاده روی؟ کی رفتی حیاط و با درخت ها و گل ها بودی؟ کی نشستی کنار مامان و بابات و با آرامش چای و شیرینی خوردی و حرف زدی؟ کی یه فیلم خنده دار دیدی و از ته دل خندیدی؟کی موسیقی گوش دادی و طاق باز دراز کشیدی رو تخت؟ آخرین بار کی از زندگیت لذت بردی؟

سکوت میکنه


بعد چند دیقه تایپ میکنه


چقدر خوب حرف میزنی.تو چقدر قشنگ به زندگی نگاه میکنی؟راست میگی. من دیگه از امروز قول میدم عوض شم. فردا شنبه است؟؟ از همین فردا شروع میکنم. من میخوام از زندگیم لذت ببرم.من از فردا میرم پیاده روی.من از فردا وقتم رو با درختا و گل ها میگذرونم. تو راست میگی .من همه اش سرم تو گوشیه.اصلا تلگرام و واتساپ رو از رو گوشیم پاک میکنم.از فردا فقط روزی ده دیقه صبح ، ده دیقه شب میرم نت.تو راست میگی.ازدواج یه بخش از زندگیه نه همه اش.من چرا اینطوری زندگی میکنم؟من چرا از همه ی زندگیم غافلم؟؟ من چرا تمام فکر و ذکرم شده خواستگار و ازدواج؟ راستش میدونی چرا؟ چون دیروز به ... مسیج دادم جواب نداد. چرا جواب نداد؟؟ اگه اون به من نظر نداشت چرا قبلش اونطوری حرف زده بود؟خیلی بی شعوره. اصلا دیگه امیدی ندارم اون خواستگار بوده باشه. تازه دیشب با ... چت کردم. به نظرت چرا همه اش آنه؟ اگه با من چت نمیکنه با کی چت میکنه؟ اعصابم خورده.یعنی میشه شهریور بیاد.به نظر تو میاد؟؟ به نظر تو چرا هر پسری به من میرسه اینجوری ...




خب چیکار میشه کرد.

نت گوشی رو آف میکنم و میرم حیاط و درخت هارو آب میدم و توت های سیاه خوشمزه رو میچینم.




پ.ن 1: امشب جشن تولد خواهرک رو با یه شب تاخیر گرفتیم. خوش گذشت :) تولدش هم خیلی خیلی مبارک :*

پ.ن 2: "طبقه حساس" رو دیدیم. از خنده دل و روده ام شرحه شرحه شد :)))) چقدر من این قاسم خانی ها رو دوست دارم.

پ.ن 3: ساعت خواب و بیداریم در حد فاجعه خورده به هم. الان ساعت چنده من بیدارم؟ :|

پ.ن 4: "ن" دوستمه




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 80 ،




خدایا امشب عاجزانه صدات کردم

به حرمت امشب قسمت میدم ، دستم رو رها نکن.





برای همه دعا کردم. برای عزیزام.برای دوستام (دوستان دیده و ندیده) و برای همه ی مریض ها و قرض دارهای آبرومند و نا امید ها و درمونده ها و برای رفع بلای خشکسالی از سر سرزمینم. اگر قابل باشم.

خدا برای همه مون مقدرات خیر بنویسه. الهی آمین.


من خوشبخت ترینم اگه تو دعای دوست نادیده ای یادی ازم باشه. التماستون میکنم دعام کنید.







برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،

سلام :)


روزهای گرم و داغ تابستونیتون به خیر و خوشی :)

امروز من با تمام وجود احوال همه تون رو درک کردم :|. هوای اینجا هم به شدت گرم شده و امروز 37-38 درجه رو با نمیه شرجی و بدون امکانات خنک کننده (دریغ از یه پنکه) تجربه کردیم :| منم که تو هوای گرم در کسری از ثانیه سردرد میگیرم :(( الانم شقیقه هام نبض دارن :| ولی خب انشالله از فردا هوا خنک تر میشه.یعنی امیدوارم وگرنه تلف میشیم.


- خدارو شکر شب های قدر امسال هم سعادت داشتم زنده و سلامت باشم و بتونم اعمالش رو به جا بیارم و برای خودم و عزیزانم و دوستام حسابی دعا کنم.اگر خدا ازم قبول کنه . ولی خب نقدا حال روح خودم خوبه و همین بزرگترین نعمته :)


- این چند وقت اخیر به خاطر ماه رمضون و گرمای هوا خیلی خیلی به ندرت از خونه میریم بیرون. دیروز بعد از ظهر مامانم گفت پاشین بریم خرید.( برای عروسی دختر عموم چنتا تیکه لباس لازم داشتیم) خدا نشون هیشکی نده سوار ماشین شدیم انگار نشستیم تو فِر :| آتیش میبارید از آسمون.کولر ماشین هم طبق معمول خراب :| نابود شدیم واقعا.ولی مگه از رو رفتیم؟ نه :)) همه ی پاساژها رو گشتیم و از این خیابون به اون خیابون.تو گرما و ترافیک و قحطی جای پارک :))) نهایتا موفق شدیم چیزایی که لازم داشتیم بخریم :)


- من سالهای ساله هر وقت عروسیو مهمونی میرم که لباس دامنی و مجلسی باید بپوشم مشکل مانتو داشتم :)) یعنی همیشه چون مانتوهام کوتاه و اسپورت بودن عین کیک تولد طبقه طبقه ای باید وارد مجلس میشدم :)) بالاخره دیروز تصمیم گرفتم یه مانتوی خانومی و بلند و گل و گشاد هم بخرم که چقدر هم طرح های متنوع داشت! و من مونده بودم چه رنگی و چه طرحی بخرم که ناگهان با دیدن یه مانتو پر از "کوپر" از جا بجستم :)))) و عاشقش شدم و خریدمش :)) حالا "کوپر" کیه؟! گربه سیاه شین جون :)) که من عاشقشم. راستش بنده اعتقاد عجیبی دارم که گربه سیاه واسه آدم خوش شانسی میاره و هر وقت گربه سیاه ببینم انقدر بهش زل میزنم تا بعدش خبر خوش بشنوم :)) بعد انتظار دارین از یه مانتو که روش پر از گربه سیاهه بی تفاوت بگذرم؟؟ هرگز!! حتی اگه بهم بخندن:)) اینم طرح پارچه مانتوم


- بعدش هم رفتم از یه فروشگاه لباس گرون تومنی بالا شهری یه پیرن سفید کوتاه قرتی خریدم :)) که عاشقشم. تازه با یه قیمت خیلی مناسب :) چرا؟؟ چون تک سایز خورده بود و فقط مناسب هیکل قناس خودم بود و رفته بود تو تک سایزهای نصف قیمتی :)) و خرسند از شکار خودم گشنه و تشنه و هلاک دم افطار رسیدیم خونه. دیگه چنان تشنگی به من فشار آورده بود که نمیدونم تا موقع خواب چندین لیوان آب و چای و خربزه و دوغ خوردم.فقط میدونم از شب تا صبح مشغول رسیدگی به حوائج کلیه و مثانه بودم :)))


-نمیدونم چرا فامیل ما اعتقادی به افطاری دادن ندارن! از اول ماه رمضون تا حالا فقط خونه ی خواهرم رفتیم :( قبلا ها مامانم پیش قدم میشد ولی خب مامان منم وقتی دید دیگه کسی مایل به ادامه این مراسم نیست کلا بی خیال شدیم و نشستیم سر جامون :|


- آخر ماه مصاحبه دانشگاه آزاد بود که قرار نیست برم و بیخیالش شدم. خب واقعا ارزش نداره دکتری رو بخوام تو آزاد بخونم. هزینه اش هم که جای خود :|


- آخر ماه هم مهمون داریم و بیچاره ها به هوای خنکی هوای اینجا ( چه هوا تو هوایی شد) دارن از تهران فرار میکنن.غافل ازاینکه اینجا باید حسرت کولر هم بخورن :)))


- دیگه اینکه هیچی دیگه . حرفامو گفتم برم دیگه دنبال کارام :))


- ا نه!! اینو نگفتم. باز من و روابط اجتماعی شدیدم باعث شد گم شده ای از خاندان پدری به آغوش گرم فک و فامیلش برگرده :)) یک عدد دوست و عموی عزیز از اون سر دنیا پیدا کردم (از تو ف.یس بوک) دادمش تحویل بابام اینا :)))


- ای بابا! گرما حواس واسم نذاشته :| میخواستم اینو بگم که به معجزه ی خوش یومنی و شگون گربه سیاه ایمان بیارید :))). من تو اون هاگیر واگیر مصاحبه ها و این شهر و اون شهر رفتنم یه آزمون استخدامی هم دادم.در این حد فاجعه که چون باید ساعت دوازده ترمینال میبودم برای بقیه سفر دفترچه دوم رو پنج دیقه ای جواب دادم و پریدم رفتم و اصلا واسم مهم نبود نتیجه اش کی میاد و چی میشه و اینا. امروز اعلام نتایجش بود و من حد نصاب آزمون رو کسب کردم :)) حالا باقی مراحل رو نمیدونم اصلا که چی میشه و دعوت میشم واسه گزینش و مصاحبه یا نه.ولی تا همینجاش هم خیلی خوشحال شدم.



قربون خدا برم که همیشه هوام رو داره. خیلی خیلی عاشقشم :*



پ.ن: مدیونین اگه یواشکی بهم بگین دختره ی خرافاتی :)) دیگه خود دانید :))) ( حتی تو پ.ن هم باید بخندم :| )




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 83 ،

سلام دوستان گلم

وای یعنی من ده روز نیومدم اینجا؟:| چه زشت!!! شرمنده ام واقعا

راستش فرصت نمی کردم بیام .حدود سه چهار روز درگیر خونه تکونی تابستونی مامان بودیم و بعدش هم مهمون راه دور داریم که هنوزم هستن و اصلا وقت ندارم که تمرکز کنم و چیزی بنویسم.امشبم چون مهمونا شام جایی دعوت بودن یکم سرم خلوت شده تا به کارای دل خودم برسم :)

با تاخیر عید همه تون مبارک و نماز و روزه هاتون قبول.اگرچه عید امسال ما قروقاطی شد با مهمون داری و اصلا نفهمیدم چی به چی شد و احساس میکنم خیلی روز خوبی رو از دست دادم :| ولی امیدوارم به شما خوش گذشته باشه و از فردا شارژ و پر انرژی سر کار و زندگیتون برید.

این چند روز هم از مهمون داری اونم از این نوع ( نمیتونم توضیح بدم ولی شما فکر کنید بسیار سخت و نیازمند صبــــر) خسته ام و هم خوبه که به هوای مهمونا میریم میگردیم و خوش میگذرونیم به خودمون.

پریشب همه مون شام خونه ی خاله ام بودیم و خیلی خوش گذشت .همه پسرخاله دختر خاله ها با بچه هاشون بودن و کلی گفتیم و خندیدیم.

دیشب هم خواهر بزرگه همه رو دعوت کرده بود یه رستوران شیک به اسم (چایپارا) که چه غذاهـــایی داشت.عالی!! جاتون خالی!! اومدین اردبیل اینجارو از دست ندین :)

امروز هم مامان و بابا خونه نبودن و رفته بودن آستارا واسه سالگرد خاله التفات و من بودم و مهمون هایی خوش اشتها و سیری ناپذیر :))) نهار خوشمزه ای پختم و نشستم به حرف زدن و سرگرم کردنشون تا غروب مامان اینا اومدن.ولی الان احساس میکنم از خستگی بند از بندم داره وا میشه.

تمام انرژیم صرف جواب دادن به یه دختر هفت ساله ی این مهمونا میشه.که من معتقدم این یه خانوم جا افتاده است در قالب بچه :| یعنی بچه به این فضولی! پرحرفی! پررویی و حاضر جوابی و گستاخی تو عمرم ندیده بودم حتی تصور هم نکرده بودم. بخوام از حرفاش چیزی بنویسم دوباره عصبی میشم.فقط هی از خدا صبر میخوام که تحمل کنم این چند روز رو و چیزی به این بچه نگم چون مجبور میشم با مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش درگیر بشم.از بس این بچه لوس هست و همه پشتش هستن :|

سر این مهمونداری من اتاقم رو دادم در اختیار مهمونا و اومدم اتاق خواهرم و آواره و در به در به نظر میام و کلافه ام :|

از اونجایی که ظاهرا این رتبه ی من و خواهرک تو کنکور برای این عزیزان هم یه مقدار سنگین بوده کمر همت بستن در جهت نابودی روحیه و انگیزه مادوتا. و همه شون به ویژه داماد عزیزشون که دکترا دارن از بدو ورود دارن یاداوری میکنن که دکترا خوندن دیوانگیه و تو الان باید سر زندگیت میبودی و چرا میخوای درس بخونی و چهارسال دیگه بدبخت میشی :| حالا من خودم تصمیم داشتم آزاد رو نرم ولی تویی که فوق و دکترات رو هر دورو آزاد خوندی واسه بی انگیزه کردن من حتی به خودت هم رحم نمیکنی و فریاد میزنی که نه نه! نرو مصاحبه آزاد؟! اصلا ارزش نداره دانشگاه آزاد و اله و بله؟ ای عجب!!!

من نمیدونم چرا نمیفهمن که برنامه ی زندگی من به هیچ احدی ربطی نداره! حتما باید با بی ادبی جوابشون رو بدم تا ساکت بشینن سر جاشون؟ کی از شما نظر و راهنمایی خواسته که مشاوره میدین؟ والا به خدا نمیتونم درک کنم یعنی فهمیدن این موضوع چقدر شعور لازم داره که اینا همونم ندارن!؟

ای بابا. هرکاری کردم کلافه گیم رو نیارم اینجا نشد. واقعا خسته ام از دستشون.

من و خانواده ام عاشق مهمونیم و هرکاری از دستمون بربیاد واسه خوش گذشتن بهشون انجام میدیم.ولی بعضی مهمون ها رو فقط به سختی تحمل میکنیم.

بعدا میام و پست های شاد تری مینویسم . فعلا روحا خسته ام .


پ.ن: راستـــِی دمای هوا الان 13 درجه است و من ژاکت تنم کردم و بیرون داره بارون میباره :)))




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،

سلام دوستان گلم

روزهای مردادیتون خوش و خرم

من به زندگی نرمال خودم برگشتم :)) بعد از رفتن مهمونا و یه مقدار تمیزکاری خونه من برگشتم اتاق خودم و حالا میشه از روزهای گرم و پر از بیکاری تابستون لذت برد :)

این روزها شکر خدا خیلی نرمال و معمولی و دوست داشتنی دارن سپری میشن. من عاشق روزهای معمولی ام.روزهایی که خیلی شبیه همن و بخش عمده ی زندگیمون رو میسازن :) دوسشون دارم چون خیلی بی سرو صدا میان و میرن و همیشه هم باهامون هستن. مثل امروز. که یه جمعه ی خیلی معمولی بود.با یه خواب صبحگاهی طولانی تا نزدیک ظهر، بعد صبحانه و ورزش و مردم و بابایی که تو خونه است و سرو صدا میکنه و غر مامان رو در میاره :))

الانم که همه تو خواب بعد از ظهرن و من نشستم رو تختم و باد خنک از پنجره باز میپیچه تو اتاق و ابی میخونه و منم سرخوشم :)


- امروز "شین" جون عزیزم سورپرایزم کرد!!! قرار بود چهار روز دیگه بیاد.ولی امروز تلفن زنگ خورد و "شین" گلم از شماره خونه مامانش بهم زنگ زده بود. اومده!! و حالا میشه بقیه روزهای تابستونی رو با یه دوست خوب و باصفا شریکی خوش گذروند :*


- دیروز جشن تولد دختر دوستم دعوت بودیم.تمام بچه های گروه دوستان تو وایبر و تلگرام :) خیلی خیلی خوش گذشت.کلی زدیم و رقصیدیم و خندیدیم.عاشق این جور مهمونی های شاد و صمیمی هستم.دوستام رو دوست دارم :)


- "اون" عزیزم ماموریت هست.البته صبح تا عصر اونجاست و شبها خونه است.ولی دلم براش تنگ میشه تا برگرده :*


- الان تو خونه بوی مربای آلبالو پیچیده! ترش و خوشبو! ولی جالبه که این بوی لواشکیه که بابا امروز صبح با حوصله تهیه کرده و گذاشته بجوشه و غلیظ شه :)


-من عاشق عکاسی هستم و یه دوست خوب منو تو یه گروه عکاسی حرفه ای عضوم کرده و دارم کلی نکات خوب و مفید از عکاسی یاد میگیرم.خیلـــــــی لذت بخشه.خیلــــی! :)


- راستی دیروز خبر بدی شنیدیم متاسفانه. خبر یه جنایت و قتل.متاسفانه یکی از پزشکان معروف و حاذق استانمون که فوق تخصص انکلوژی و سرطان شناسی بود به طرز فجیعی با ضربات چاقو به قتل رسیدن.خیلی خبر ناگواری بود. خبرهای ضد و نقیض زیادی شنیده میشه.فقط خدا میدونه موضوع چی بوده.ولی این وسط استان اردبیل یه پزشک خوب رو از دست داد و بیچاره خانواده و بیماران این پزشک.روحش شاد باشه.


- با همه ی اتفاقات ریز و درشت خوب و بد زندگی خیلی قشنگه. عاشقتم خدا






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،

سلام دوستان گلم :)

من تازه متوجه یه چیزی شدم. هر چی سرم خلوت تر باشه و بیکار تر باشم کم تر به کارام میرسم :)) کلا من آدم شرایط تحت فشارم :)) نمونه اش همین وبلاگ جان عزیز. وقتی مشغول درس بودم چقدر بیشتر واسش وقت میذاشتم ولی این روزا همش سرم گرم خوش گذرونی و کارهای دیگه است و از "مَن" خوشگلم غافل شدم که از همین تریبون از همه تون عذر میخوام :)


- این روزهایی که گذشت بسیار گرم و تابستونی و پر از بیکاری و رخوت بوده. بیکاری و اوقات فراغت هم ظاهرا تا یه حدیش خوشاینده و بیشتر که بشه و بی برنامگی بهش ضمیمه بشه دیگه دل رو میزنه :)) باید قبل از این اتفاق یه سر و سامونی به اوقات فراغتم بدم :) در همین راستا تعدادی کتاب از طریق نت خریدم که انشالله فردا میرسه دستم.دوتا از کتاب ها در مورد عکاسی هست و انشالله با این قدم اول میخوام یه مقدار درست و حساب شده تر از دوربین عکاسی استفاده کنم :)


- آخر هفته ی پیش "شین" جون عزیزم اومد و دیگه کل آخر هفته رو مشغول مهمون بازی و گشت و گذار بودیم :)) یه شب خونه ی ما یه شب خونه ی اونا :)) روزا هم تو دشت و دمن و گردش. خیلی خوش گذشت و کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و من کلی سوژه واسه عکاسی داشتم و چی از این بهتر ؟! :)


- دیشب هم به خانوادگی به همراه خواهر جان و همسرش رفتیم دشت و دمن پیکنیک! اصلا باید یه روایتی باشه که گفته باشه پیکنیک شبانه صد برابر بهتر از پیکنیک روزانه است :)) زیر نور مهتاب( کلیک )، هوای خنک، آسمون صاف و پر از ستاره و صدای جیرجیرک و کباب و بلال و سیب زمینی آتیشیِ مشتی (کلیک)! :)) خداروشکر خیلی خوش گذشت جای همه ی دوستان خالی.امروز هم غروب رفتیم دور شورابیل یه گشت زدیم و خواهر جان رفت خونه اش و ماهم برگشتیم خونه.


-"اون" گلم این روزها همه اش تا دیروقت بیرون شهره و گرمای هوا خیلی اذیتش میکنه.غروبا که میاد خسته و کلافه است و سعی میکنم تا میتونم بهش آرامش بدم و بذارم از باقی مونده روزش لذت ببره. چند روز پیش بعد از یه سوتفاهم و بحث خیلی ناراحت کننده یه فایل صوتی واسم فرستاد. یه متن خیلی قشنگ رو برام دکلمه کرده بود.اشکام بی وقفه میریخت و تمام ناراحتی هام رو ازم گرفت.خیلی دوستش دارم. خدایا هوای عشقمون رو داشته باش.


- این روزا چشام تیز شدن دنبال خوشی های کوچیک ولی با ارزش و وقتی تیز نگاه میکنم لحظه لحظه ی زندگی پر از این خوشی هاست. همه مون گاهی دلمون میگیره، گاهی بیماریم،گاهی نگرانیم، گاهی کسل میشیم ، گاهی بحث و دعوا میکنیم. ولی این تلخی ها خیلی زود میگذرن و من یاد گرفتم تمامشون رو در کوتاه ترین زمان ممکن فراموش کنم :) یاد گرفتم احساسم رو به همه چیز به همون شکلی که هست نشون بدم بدون تعارف، بدون خجالت و بدون برنامه ریزی قبلی و دوست ندارم به نتیجه و عواقب این ابراز احساسات فکر کنم :)


- الان ساعت 3:11 بعد از نصف شبه. پنجره ی کنار تختم بازه و جیرجیرک تو حیاط واسم میخونه.خوشبختی همین لحظه های بی نظیره.خدایا به خاطر همه ی داده و نداده ات هزار بار شکر.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 83 ،

سلام

میدونم این رسم وبلاگ داری نیست! یک ماه و سه پست؟ فقط سه پست؟! چقدر کوتاهی کردم برای "من".

جبران میکنم.قول میدم.

این روزها در اوج بیکاری خودم رو در تفریحات شیرین غرق کردم. درسته از فردای خودم خبر ندارم ولی شک ندارم این روزها دیگه برنمیگردن.پس باید درست زندگیشون کنم.

روزها خیلی گرمه و من دیگه از گرما سیرم. دلم پاییز میخواد و بارون و سرما. کلا ظرفیتم برای تابستون کمه. زود سیرم میکنه و بعد سریع دلم هوای پاییز میکنه.

این مدت که نبودم خیلی کارها کردم و خیلی اتفاقات افتاده که با توجه به ساعتی که دارم پست میذارم و با زه زمانی که از وقوعشون گذشته اصلا ازم انتظار نداشته باشین یادم باشه :))

این پست باشه به حساب معذرت خواهی تا برم و فردا وقتی عقلم سرجاشه بیام و بنویسم :))

فعلا شبتون خوش




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2296
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 6
  • بازدید این هفته : 11
  • بازدید این ماه : 63
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه